-
[ بدون عنوان ]
15 بهمن 1390 12:48
هواسرده اما من بیاد اون تابستونهای گرم و دلپذیر روستا افتاده ام . وقتهایی که روز شستن پشم گوسفندها میشد اون هم بصورت زنده زنده !! روستای ما دو تا قنات داشت به اسم کاریز بالا و کاریز پایین .کاریز پایین که از سمت جنوبی خانه ها و مزارع روستا می گذشت و سر راهش از محل عمومی برداشت آب و لباس شستن و ظرف شستن مردم و از...
-
[ بدون عنوان ]
15 بهمن 1390 12:47
عزیزم غصه نخور زندگی باماست ...اگه باختیم امروزو فردا که برجاست ...عزیزم دنیا همینجور نمیمونه ... عزیزم شب همیشه شب نمیمونه ...یه روزآخر می شکنه خواب زمونه
-
[ بدون عنوان ]
15 بهمن 1390 12:47
با زبون چرب و نرم و توجیه گرش به من میگه : - آخه تو میفهمی ،بچه همونقدر که مال توئه ، مال منم هست ؟ من : رسماً لال میشم وقتی اینطور حق به جانب حرف میزنه . ------------------- خوبم میفهمم .تو چی ؟؟؟؟؟؟؟ آخه این همونقدر چه معنی داره ؟ تو روز روشن ؟ مردم رو فریب بده ریاکار .چون اگر مردم رو فریب ندی ، تملق تورو نمیکنن ،...
-
[ بدون عنوان ]
15 بهمن 1390 12:46
دیروز توی اون طوفان گرد وخاک رفته بودم دنبال بچه ام ... خودش خونه نبود .دستور صادر کرد که زنم بچه رو میاره... بهش گفتم بگو زنت دم در بایسته و من سرکوچه بعد بچه را بفرسته پیش من ... و این شد که من ایستادم سرکوچه ...خیلی دور بود ... با لباسهای خاک گرفته ام نیم ساعت به در چشم دوختم تا خانوم بچه ام را حاضر کنه وبیاد دم در...
-
[ بدون عنوان ]
6 بهمن 1390 12:49
هروقت چشمم به مسواک کوچولوی زرد ونارنجی خرگوشکیش توی جامسواکی می افته ٬..........قلبم ناخودآگاه مییگیره و دنیا جلو چشمم تیره و تار میشه ... دلم نمیاد از اونجا برش دارم .. تا دوباره کی بیاد توی بغلم ؟ صبح بهش اس ام اس زدم که بیام دنبال بچه ؟ جواب داد:تو شهر نیستم .فعلن نخیر . (و چند تا تهدید قلدرانه و ریشخندانه دیگه از...
-
[ بدون عنوان ]
5 بهمن 1390 12:50
بیشتر وقتها از اینکه بیام واینجا درمعرض دید همه دیگران آه وناله کنم و زنجموره سر بدم از خودم خجالت می کشم ...به خودم میگم تو چقد حقیری ... درحالی که اصلش باید بزرگ باشی . دردهات رو تو دلت بریزی ... فقط خوشحالیت رو بروز بدی ... مث همه آدمای دل گنده ... حالا هرچند که دل کوچیک و زودرنجی دارم ولی همون دلمم میخواد که بزرگ...
-
[ بدون عنوان ]
4 بهمن 1390 12:50
کی باورش میشه داره توی زاهدان بعد ده سال برف می باره ... امشب ... الان ساعت دوازده آنچنان برف پر وپیمونی نشسته روی زمین که باور کردنش برام سخت بود .یکی ا ز دوستان بهم زنگ زد و گفت برو از پنجره بیرون رو ببین . منم که همه پنجره ها رو کیپ بستم جوری که چیزی ازتوش دیده نمیشه .ناچار از خونه زدم بیرون و وای همه جا سفید شده...
-
[ بدون عنوان ]
3 بهمن 1390 12:51
ای زمین ... ای زمان ... ای دنیا ... ای روزگار تو شاهد باش که دوهفته قبل از تعطیلات که خواستم برم ده .به اون نامرد گفتم بچه رو بده باخودم ببرم تا خواهر برادرام و مادر پدرم ببینندش .. گفت ما خودمون داریم میریم مسافرت...(بعد می بینمش که توی شهره با پسرکم٬ واصلاْ مسافرتی درکار نیست اما زبان به دهن گرفتم که اگر بگم تو رو...
-
[ بدون عنوان ]
1 بهمن 1390 12:52
دلم گرفته است ... خدایامن از تو دولت نمی خواهم ...متاع دنیا و شوکت نمی خواهم فقطط زلطف بیکرانت ... به من عطا کن آرامش خاطر ...ای خالق قادر .....کاش امشب مرگ من می رسید هزار درد بی درمان دارم که کسی نمیدونه . فهمیدم واقعاً یک زن مطلقه بصورت پیش فرض خائن و شیطان صفت و اهریمن است .... بله هستتتتتتتتتتتت چون مادرم امشب با...
-
[ بدون عنوان ]
30 دی 1390 12:52
یادم هست یک زمانی ٬ یک وقتایی میشد که همه بچه های پابرهنه و دماغ آویزون و مو پریشون ده دور هم جمع می شدن و میرفتن خونه پسر کدخدای سابق ده که قدیما دبدبه و کبکه ای داشت ....واسه اینکه تابستون شده بود و اون با بچه های لپ قرمزی تپل مپلش اومده بودن خونه باغشون توی ده ما... کوزه های سفالی و بعضاْ دبه های پلاستیکی اش رو از...
-
[ بدون عنوان ]
28 دی 1390 12:53
مدتیه که حس میکنم فقط دارم زنده بودن رو از سر میگذرونم نه زندگی کردن رو. هدفم رو گم کرده ام ... چرا آفریده شدم ... حس مصرف کننده بودن بهم دست داده ، حس اضافه بودن تو دنیا ... اینکه صبح تاشب کارکنم وزحمت ومنت بکشم تا پول دربیارم وبعد با اون پول برم سوپر مارکت و خرت وپرت بخرم وبیام خونه وبریزمشون توی شکم .. واااااای که...
-
[ بدون عنوان ]
27 دی 1390 12:53
بچه که بودم همیشه فکر میکردم چرا توی جعبه مداد رنگی ، مداد سفید هست ؟ با مدادسفید سفید که نمیشه نقاشی کشید .اما فکر میکردم که حتما به یک دردی میخوره ولی من چون نمیدونم و کسی نیست بهم بگه نمیتونم استفاده کنم ... همیشه مداد سفیدهامو اول از همه جدا میکردم وتوی یک جعبه دیگه نگه میداشتم ...بزرگتر که شدم یک عالمه مداد سفید...
-
[ بدون عنوان ]
10 دی 1390 12:55
روزهای سخت وسردی را میگذرانم .هوا ٬ سردی تلخی داره ... درز در و پنجره ها با وجود کلی درز گیرکه بهش چسبوندم باز هم هوای سرد رو براحتی راه میده .. اونقدرکه در و پنجره های این خونه از نوع بی کیفیت و بنجل کاری هست. خودمم انگار اصلا حس اینکه تکانی به خودم بدهم و درز گیرها رو بازبینی کنم ندارم .. به تحمل هوای سرد بیشتر عادت...
-
[ بدون عنوان ]
10 دی 1390 12:54
اونجا توی ده هوا ی سرد بیداد میکنه . مانده ام اون پیرمرد و پیرزن چطور طاقت میآرن ، هرچند خودم هم این جا همچین روزهای گرمی رو نمیگذرونم ... ناسلامتی جزو استانهای نزدیک به مخازن گازی کشور هستیم و از آن بی نصیب ،از اول زمستون تاحالا دوتا کپسول یازده کیلویی گازمایع آزاد خریده ام ، ولی دلم برای خانواده های پرجمعیتی که توی...
-
[ بدون عنوان ]
9 آذر 1390 12:55
* سلام ، کجایی ؟ کی بیام دنبال بچه ؟ - الان تو شهر نیستم ..هر وقت اومدم ... * کی میای پس٬ باز رفت تا سه ماه بعد ؟ - خیلی پررویی بی حیا ...بنا شد یک شب بچه آنجا باشه . بهت لطف میکنم٬ زود بی جنبه میشی * یک شب درهفته یا در دو ماه ؟؟ وقت دادگاه تعیین زمان ملاقات بچه ام ، شش ماه دیگه است ..... حالا جواب این نه ماه انتظار...
-
[ بدون عنوان ]
7 آذر 1390 12:56
شش سال پیش در یه همچین روزی ساعت نه صبح توی اتاق عمل بودم... ساعت نه ونیم عزیز ترین موجود دنیا ، پسر عزیزم در آغوش من بود.... به این فکر میکنم که آیا اونروز میدونستم ، که شش سال بعد کسانی پیداشوند که بگویند دیگر لازم نیست مادر باشی؟ وقت تمام شد... جایت را بده به نفر بعد ؟ دیگه لازم نیست مادری کنی برای آن نازنینی که نه...
-
[ بدون عنوان ]
7 آذر 1390 12:56
غروب شنبه رفتم سرکوچه اش و اونهم بالاخره با هزارناز و ادا بچه رو آورد . نمیگم که چه حالتی داشتم وقتی آنچنان باد به غبغب انداخته و سرحال و خوشحال وشکم برآمده دیدمش.... نمیگم که چه حالتی داشتم وقتی نگاه سرد وغریبه کودکم رو دیدم ... طفل معصومی که آنچنان شستشوی مغزی داده شده بود که دیگر مرا غریبه ای بیشترنمی دید . مطمئنم...
-
[ بدون عنوان ]
30 آبان 1390 12:57
امشب بعد از گذشت دقیقاً دوماه و چندروز از ندیدن حتی یک لحظه ای پسر نازنینم ، به من اس ام اس داده بود که بیا دنبالش تا فردا صبح پیش تو باشه . آخه مدت چندروز مسافرت بود . امااز صبح که میدونم اومده هر چی اس ام اس میدم و زنگ میزنم گوشیشو جواب نمیده و به آه وناله های من بی توجهی میکنه . عزیز مامان ... میخواهم این چیزها رو...
-
[ بدون عنوان ]
11 آبان 1390 12:58
فکر میکنم ... فکر میکنم... فکرمیکنم... چطور تونست ؟ باوجودی که مطمئن بود من برگشتنی هستم ... نرفته ام برای همیشه ... چطور باخودش کنار اومد ؟ میدونست زود پشیمون میشم ... اما درعرض چند روز راه برگشت رو بست و به چشم برهم زدنی طومار زندگی رو در هم پیچید و زیر همه قول وقرارهاش زد و منکر همه جور وعده و حمایتی شد ... پاره...
-
[ بدون عنوان ]
13 مهر 1390 12:58
دختر گلم ... رسیدی خونه ؟ .. مدرسه خوش گذشت ؟.. بهتون کتاب دادن ؟ آفرین مبارکه مامان استراحت کن تامن بیام بعد باهم کمک کنیم مشقاتو بنویسیم . عصری میبرمت پارک عزیز دلم.. فدای دخترم بشم .. خانم معلمت این حرفو زد ؟ باریکلا مامان ... عزیز مامان خسته شدی ؟ چند تا دوست پیدا کردی ؟ مشق تون چیه امشب ؟ فردا تعطیله مامان...
-
[ بدون عنوان ]
11 مهر 1390 12:59
اشک چه چیز باشکوهیست . بنظرم اگر اشک نباشه دل آدما ممکنه یکباره مثل کوره آتشفشان سرریز بشه و مرگ رو رقم بزنه .اما اشک این عصاره وجود هست که دل رو آروم میکنه ...اشک های بیصدا در شبهای تنهایی من در تاریکی وسکوت .... دوستشان دارم و آرامش می یابم
-
[ بدون عنوان ]
9 مهر 1390 12:59
سالها پیش وقتی که گندم ها رو بعد از درو توی خرمن انبار می کردیم و چند روز میگذشت تا نم و خیسی گندم زیر آفتاب ، گرفته بشه یه روز صبح سحر با خروسخوان پا میشدیم و به استقبال تراکتوری میرفتیم که از روستای بالا امده بود تا گندم مردم ده رو بکوبه . وقتی صدای رعد آسای تراکتور خاموش میشد یعنی دانه ازکاه جدا شده و کار ما دخترها...
-
[ بدون عنوان ]
26 شهریور 1390 13:00
دلم میخواهد توی این روزهای وحشتناک بحرانی ام بروم روستا ... ۵۰۰ کیلومتر راه کمی نیست و منهم قول داده ام دوباره این مسیر پانصد کیلومتری رو به تنهایی نرم ... هرچند به خودم اعتمادی ندارم .و عنقریب هست که بزنم به دل جاده ... اونهم باماشین بدون مدارکم ... شاید تنها چیزی که مرااز پرکشیدن به آنجا نگهدارد، فکر کردن به این...
-
[ بدون عنوان ]
13 شهریور 1390 13:00
وقتی تنها باشی همه به خودشون اجازه میدن که هرحرفی رو راجع به غرور و شخصیتت بزنن . دلم چرکین شده از اینجا ... کاش راهی داشتم برای گریز ... اینهمه مدت تو تنهایی محض .. روزهاااااا شبهااااااااا چقدر طعم ظلم تلخه ومن نمیدونستم . طعم بی دفاعی تلخه ... زهره ... خدایا چقدر سخته . باور نمیکردم اینطور باشه . باخودم میگفتم نه ،...
-
[ بدون عنوان ]
12 شهریور 1390 13:01
دلم گرفته . ناامیدی چیز بدیه . تا حالا نمیفهمیدم . نمیتوانستم باور کنم منهم یکروز ناامید باشم . یکروز حرف وحدیث سرنوشت من نقل هر محفلی باشه . نمیتونستم باور کنم این منم که گرفتار این سرنوشت سیاه و زجر آور شده ام . امروز ناامید ناامیدم . دیگر از دنیا هیچی نمیخوام جز اینکه راحتم بگذاره . زندگی راحتم بگذاره . دیگه...
-
[ بدون عنوان ]
15 تیر 1390 13:01
با یک بیقراری عجیب غریب و داغون کننده ای بی اختیار نگاهم به ساعته .نمیدونم چه مرگمه واز جون ساعت چی میخوام . با اشتیاق و ولع دلم میخواد روزها رو بشمرم تا تموم شه . غافل ازاینکه این دیگه زندگی همیشگی منه تا دم مرگ. وای چقدر سنگین است این بار ... دارم خورد میشم میخوابم . وقتی بیدار میشم دلم گرفتست .کاش بیدار نمیشدم . از...
-
[ بدون عنوان ]
14 تیر 1390 13:02
امشب از آن شبها است که ماه زیبا در دل آسمان می درخشد و آدمها خوشبختند و ستاره ها برای همه چشمک میزنند .جز برای ترمه که سرنوشت هرگز برای اون خوشبختی را نخواست ... برای ترمه ای که شش سال مادربود ولی به جرم زن بودن مادری اش رو از او گرفتند . نگذاشتند کنار بچه اش باشد . آه کوچولوی شیرینم .نمیدانی که در فراقت خون میگریم و...
-
وقتی نیست
14 تیر 1390 13:02
آن سالها ........آه کاش آن سالها درک میکردم این روزهایم را .روزهایی که حقیقتاْ طعم بی کسی رو میچشم .باورم نمیشد اینقدر تلخ باشد ... تمام روزم در سکوت.سکوت.سکوت.و گاه قطره اشکی بیصدا روان... روزهایی که از همه دنیا بریده ام .از اون مادر از اون پدر از اون خواهرا ...ازجگر گوشه ام... کاش میمیردم ...کاش میمردم و طعم مادر...
-
[ بدون عنوان ]
1 تیر 1390 13:03
اونزمان هر از چند گاهی کاسب های دوره گردی بودن که وسایلشونو بار یه وانت میکردن ومیاومدن تو روستاها اتراق میکردن از جمله روستای ما که پاتوقشون پای درخت چنار بزرگی بود که نزدیک قنات ریشه داشت. همیشه خدا بساطشون محل حسرت خوردن و آه کشیدن ما بچه های پابرهنه و بی پول روستایی بود که به ساعتهای بچگانه ، اسباب بازیهای بی ارزش...
-
[ بدون عنوان ]
25 خرداد 1390 13:04
چادر سالهایی که مادر توصیه میکرد چادر بپوشم رو از یاد نمیبرم . اون زمانها چادر مشکی چیز خیلی گرانی بود که فقط ادمهای پولدار میتونستند بخرند . البته توی کوچه پسکوچه های روستا غیر از دخترای جوون کسی چادر نمیپوشید . زنان وپیرزنان با همان لباس محلی رفت وآمد میکردند . یادم هست روزی که مادر به بابا سفارش خرید پارچه چادری ام...