به رنگ سادگی

به رنگ سادگی

عشق الهی همه چیز را هماهنگ می کند و سرو سامان می بخشد
به رنگ سادگی

به رنگ سادگی

عشق الهی همه چیز را هماهنگ می کند و سرو سامان می بخشد


بیشتر وقتها از اینکه بیام واینجا درمعرض دید همه دیگران  آه وناله کنم و زنجموره سر بدم از خودم خجالت می کشم ...به خودم میگم تو چقد حقیری ... درحالی که اصلش باید بزرگ باشی . دردهات رو تو دلت بریزی ... فقط خوشحالیت رو بروز بدی ... مث همه آدمای دل گنده ... حالا هرچند که دل کوچیک و زودرنجی دارم ولی همون دلمم میخواد که بزرگ باشه مث اقیانوس ... برای همین گاهی که میام نوشته هامو میخونم از زور خجالت زود میبندمش ... ولی برای اینکه یادگاری ازاین حال وروزهای تلخم بماند برای آینده ام ... پاکش نمیکنم . شاید ده سال دیگه اگه زنده موندم دلم خواست با خوندن این نوشته ها حس وحالم رو مرور کنم ... یا اتفاقات دیگه رو یادم نره ...خلاصه اینکه من نمیخوام انسان حقیری باشم با این دردهای بی اهمیتم .. توی دنیا درد و غصه های خیلی خیلی بزرگ تری هست ... من عاقل شده ام امشب و حالم خوبه .


 دردهای من

جامه نیستند
تا ز تن در آورم


چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است
دردهای من
گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست
درد مردم زمانه است
مردمی که چین پوستینشان
مردمی که رنگ روی آستینشان
مردمی که نامهایشان
جلد کهنه ی شناسنامه هایشان
درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم
لحظه های ساده ی سرودنم
درد می کند



کی باورش میشه داره توی زاهدان بعد ده سال برف می باره ... امشب ... الان ساعت دوازده آنچنان برف پر وپیمونی نشسته روی زمین که باور کردنش برام سخت بود .یکی ا ز دوستان بهم زنگ زد و گفت برو از پنجره بیرون رو ببین . منم که همه پنجره ها رو کیپ بستم جوری که چیزی ازتوش دیده نمیشه .ناچار از خونه زدم بیرون و وای همه جا سفید شده .چقدر بارش برف لذتبخشه .خدا امشب انگار رحمتت رو بر من نازل کردی .چقدر دلم شاد شد از دیدن برف .هرچند تنها هستم اما رفتم یک کم روی برف ها با لذت راه رفتم و گوله های برف که روی سر وصورتم میریخت رو حس کردم ... بعد ده سال ... دقیقا یادمه سال ۸۰ بود که یک برف قابل دیدن با چشم غیر مسلح بارید ... وحالا ... شاید من دارم خواب میبینم ؟ روی ماشینهای توی پارکینگ اونقدر برف نشسته خوشکل شدن که حد نداره... کاش تافردا صبح آب نشه بتونم یک عکس بندازم ازشون .خداکنه ادامه دار بشه ...خدایا ممنونتم .خیلی خوشحالم ...حلا نشستم دارم باخودم فک میکنم ٬انگار نه انگار ما یک زمانی بچه برف وسرما بودیم عین برف ندیده ها رفتار میکنم .... روزگاری نه چندان گذشته ٬شاید ۱۵ سال پیش ٬ تا کمر برف بود توی برفها راه باز میکردیم تابریم سر قنات ظرف بشوریم یا آب بیاریم با پاهای بدون چکمه و تن لرزان .شب که برف  می بارید همه نگران پارو کردن پشت بامها  توی اول صبح بودن ... روز که برف می بارید به فکر چوپان که الان تو صحرا با رمه گوسفندها چه میکند تا راه ده را گم نکننند وسالم گوسفندان مردم رو به ده برگردونه .ما بچه مدرسه ای بفکر راه بندان جاده می افتادیم که باعث جدایی ما و مدرسه ما توی ده بالا می شد ..... عجیب سختیهایی کشیدیم و به امروز رسیدیم .... آن روزگار به افسانه میماند امروز روز



ای زمین ... ای زمان ... ای دنیا ... ای روزگار تو شاهد باش که دوهفته قبل از تعطیلات که خواستم برم ده .به اون نامرد  گفتم بچه رو بده باخودم ببرم تا خواهر برادرام و مادر پدرم ببینندش .. گفت ما خودمون داریم میریم مسافرت...(بعد می بینمش که  توی شهره با پسرکم٬ واصلاْ مسافرتی درکار نیست اما زبان به دهن گرفتم که اگر بگم تو رو دیدم فلان جا ٬ میگه تو برا ی من جاسوس گذاشتی. ) .... ای روزگار تو شاهد باش که پریروز براش اس ام اس دادم که  بابا مامانم  ۵۰۰ کیلومتر رو کوبیدن اومدن خونه من . بچه را بذار چندساعت بیاد پیش من تا اینها هم بعد یکسال نوه شان را ببینند ... با قلدری گفت : نخیر  داداش منهم اومده دیدنم ... بچه رو نمیتونم بفرستم پیشت ...به پدر مادرت بگو فراموش کنن همچین نوه ای داشتند ...و درجواب اصرار من : برای خودت چونه بزن بدبخت ..نه برای پدر مادرت



نوشتم تا بیادم بماند... پسرکم


دلم گرفته است ... خدایامن از تو دولت نمی خواهم ...متاع دنیا و شوکت نمی خواهم فقطط زلطف بیکرانت ... به من عطا کن آرامش خاطر ...ای خالق قادر .....کاش امشب مرگ من می رسید هزار درد بی درمان دارم که کسی نمیدونه . فهمیدم واقعاً یک زن مطلقه بصورت پیش فرض خائن و شیطان صفت و اهریمن است .... بله هستتتتتتتتتتتت چون مادرم امشب با نیش زبانش این را به من گفت .... وقتی مادرآدم این حرفو به آدم بزنه ... ازغریبه ها چه گله ای هست ... وقتی مادر بجای امید دادن وبجای اینکه حال تورو درک کنه فکر میکند من دیگر دارم میمرم از بی شوهری ... چرا فکر میکند دارم از ذوق میمیرم که یکنفر بیاید خواستگاری من ... نمیدانم به کدام سازش برقصم ؟؟...اینکه فک و فامیل پشت سرم چی میگن که زنیکه بیوه توشهر غریب چه غلطی میکنه ؟؟؟ یا اینکه تا اخر عمر بخاطر بچه ای که دیگر اختیارش دست من نیست ازدواج نکنم تا مادرم توی ده سربلند باشد و پز بدهد که بله دخترم اصلاً به هیچ مردی نیازمند نیست و قراره تا اخر عمر به خاطر بچه اش  عروس نشه... اینه دختری که من تربیت کردم ....هه هه دلمان خوش است مادر داریم ...و یا اینکه بعد از شونصد سال از مطلقه بودن یک خواستگار بیاید و من بمیرم وحاضر نباشم از خجالت به انها بگویم ...چون میدانم این حرف کوچیکشان هست که چقدر عجله داری . میدانم سرافکنده میشوند که من دوباره عروس بشوم .عروس شدن من یک چیز مشمئز کننده است .. باید برم بمیرم ... آنها درک نمیکنند ...نمی فهمند من خودم به اندازه کافی دارم از رنج وغصه میمیرم که بعد از ده سال خانه و زندگی داشتن الان باید خواستگارای اینطوری داشته باشم و مثلا زنگ بزنم بگویم من .... من مادر بچه ...منی که یک عمر زنی ازدواج کرده بوده ام ... میخوام دوباره عروس بشم ... نمیدونن من چقدرتحت فشارم ... دیگر تحمل زخم زبان را ندارم ... تحمل حرف شنیدن ندارم ... چطور اون مرد نامرد بعد ده روز طاقت نیاورد زن جدیدش رو آورد تو خونه زندگی که هنوز بوی من توش می اومد... اما من بعد اینهمه ماه .... باید از مادر خودم هم حرف بشنوم برای فکر کردن به یک زندگی دیگر ... چنان بچه ای را که دیگر از من گرفته اند به رخم میکشد که انگار من اصلا بفکر بچه ام نیستم ومی خواهم بروم با یک جلاد بچه کش ازدواج کنم .. ای کاش بچه ام بامن بود ... آنوقت میفهمیدن من مادر هستم یانه ..مرا متهم میکنند به اینکه من باید برای آن بچه حتی فکر ازدواج را از سربیرون کنم ... اونهم بچه ای که حتی برای دیدنش اختیاری ندارم ... خب باشه قبول  اگر حرف وحدیث همین شماها بگذارد من هرگزازدواج نمیکنم... اونقدر که الان خوشحالم از استقلالم هیچوقت نبوده ام ... اونقدر که با تنهایی خودم خوشم.. تنها غمم همینه که کسی تنها زندگی کردن من رو بر نمی تابه ...اما هر از چند گاهی که نیش وکنایه های دوست وآشنا بگوشم میرسد .. طعم تلخ بدگویی وتهمت هاشان میرود زیر زبانم ... محکوم بودن همیشگی ... اما کسی اون رو محکوم نمیکنه ...تف به این مردم ... تف به اجتماع ... که همه چیز رو در شکم و زیر شکم می بینه ...اون مرد با وجود زن دائمی که رفت گرفتش با صمیمی ترین دوست سابقم میگردد و خوش و خندان ..هیچکس بهش تهمت بد نمیزنه ..هیچکس نمیگه ش.. پرسته... نمیگه بی آبروئه ... امامن ... اینهمه بی عدالتی چرااا.... چرا از دوست می نالم ؟؟چقدر زخم بخورم ... دیگه بسه ...زخم از زبان عزیزترینها ... بخدا قسم زخم خیانت اون محرم ترین دوستم خوب نشده هنوز...ولم کنید ..بذارید بمیرم به حال خودم ...بخدا تحملش سخته بفهمی عزیزترین دوستت که برای غصه هاش اشک ریختی تو بغل شوهرسابقته و سخته بفهمی رابطه تازه ای نبوده .... سخته بفهمی مادرت هم مثل همه مردم مثل همه دیگران درمورد دخترش که دست بر قضا مطلقه شده فکر میکنه ... خداااااادیگر نمیخواهم زنده بمانم



یادم هست یک زمانی ٬ یک وقتایی میشد که همه بچه های پابرهنه و دماغ آویزون و مو پریشون ده دور هم جمع می شدن و میرفتن خونه پسر کدخدای سابق ده که قدیما دبدبه و کبکه ای داشت ....واسه اینکه تابستون شده بود و اون با بچه های لپ قرمزی تپل مپلش اومده بودن خونه باغشون توی ده ما... کوزه های سفالی و بعضاْ دبه های پلاستیکی اش رو از زن کلفت بگیریم و از قنات برای آنها آب ببریم ...

 البته من توی این کار شریک نبودم بخاطر اینکه بابا دلخوشی از آنها نداشت و اگر می دید ناراحت میشد .... اون روز برای اینکه بابچه ها همکاری کرده باشم٬ شاید هم کنجکاوی بچگانه ای برای دیدن درون اون خانه باغ بزرگ ٬دستی بر کوزه ای گرفتم وتا خونه اربابی رسوندیمش .موقع برگشتن پسر کدخدا کف دست هر بچه ای یک دوتومانی یا پنج تومانی میگذاشت .

همینطوری که بی تفاوت نگاه میکردم یک پنج تومانی زرد به سمتم دراز کرد و گفت دختر کی هستی ؟ تاحالا ندیدمت ؟ منم که شرمزده از توجهش لال شده بودم جواب ندادم .پنج تومانی رو که توی کف دستم جا داد ٬ آنقدر خجالت زده بودم که احساس کردم سرب داغ کف دستم هست ... بدون خداحافظی از در بزرگ واعیانی خانه دویدم بیرون و پنج تومانی زرد را بی توجه به ارزشش پرت کردم و فرار را بر قرار ترجیح دادم ...

تا مدتها فکر میکردم اون مرد پدرم رو بخاطر صدقه ای که کف دستم گذاشته بود تحقیر کرده .. برای همین به چشمهای بابا نگاه نمیکردم ... بالاخره زجر کشیدم تا ننگش رو از دل و روحم پاک کردم .. هنوز هم گاهی به یاد حس اونروز می افتم ... نمیدونم ترمه اون روز چرا آنقدر از گرفتن اون پول بدش آمد و اینکه چند ساله بودم ؟ اینکه چهارچوب های فکری ام چطوربود ... ولی چیزبیشتری یادم نمی آد