امروز نهم محرمه. امروز صبح پاشدم نماز صبح خوندم با چه لذتی (بعد مدتها که نماز صبح رو فاکتور می گرفتم ) شکرت خدا . سید همش نامحسوس بهم میگفت ارتباطتو با خدا قوی کن که آرامشتو دوباره بدست بیاری...
اونموقعها یعنی تو اون زندگیم نمازی که با جدیت و مرتب می خوندم و هرگز قضا نمیشد حتی به سختی ! نماز صبح بود چون اون با اصرار منو از خواب بیدار می کرد و سجاده رو باز می ذاشت تا منم نماز بخونم.همیشه صحنه نماز خوندنای خواب آلودم در حالیکه اون کنارم نشسته بود و ذکر می گفت تو ذهنمه . این از خوبیش بود که نمازش ترک نمیشد حالا اخلاقش به کنار... سید با اینکه خودش در هر موقعیتی نمازش رو می خونه به نماز خوندن من کاری نداره گاهی فقط در قالب یادآوری و مهربانانه میگه اگر نمازهاتو مرتب می خوندی آرامش و تمرکزت خیلی بیشتر می بود .
بهترین نمازهای عمرمو وقتی مجرد بودم توی مسجد کوچیک قدیمی محلمون با اون معماری قشنگ و سنتی که چسبیده به خونمون تو روستا بود میخوندم . یه فضای تاریک داشت با محراب گچ بری از اون گچ بری های قدیمی و سکوت و بوی عطر مشهدی ... و نمازهای جعفر طیار من ... ( البته بعداً اون مسجد قدیمی و ارزشمند بر اثر بارندگی زیاد تخریب شد و بابام دوباره ساختش ولی خب دیگه قدیمی و پر رمز و راز نبود. واقعا حیف) بعدشم گذشت تاااااااا دوره ای که بعد از طلاق تنها بودم و بشدت از نماز خوندن لذتی می بردم که نگو و نپرس ... نماز صبح هارو با شوق از خواب بیدار میشدم و می خوندم تا روز میشد بعد می اومدم اداره با دلی غمگین ولی پر از آرامش .
تاااااااااااااااا همین شیش ماه پیش لعنتی که توی اداره جابجا شدم و مسئولیتی گرفتم و همه استرس های من شروع شد اضطراب های مدام بجای اینکه منو متمرکز کنه روی نماز و دعا و ذکرم ، منو دور کرد ازش .... فقط نشستم غصه خوردم برای رفتار این و اون و حرف های این آدم و اون ادم پشت سرم و حالا چی میشه ها و اگر اینطور بشه من چه خاکی به سرم بریزم ها و نه راه پس و نه راه پیش داشتن و گیر کردن تو شرایط بغرنج کاری با مدیری که ........ بدترین دوران کاریمو تا امروز دارم میگذرونم .
می دونم نماز تمرکز و آرامش رو بر می گردونه به من ولی باز سست میشم انگار منتظر یه معجزه ام . منتظرم شرایط از بیرون تغییر کنه . بیشتر وقتا یادم میره اگر من از درون تغیییر نکنم هیچ چیز قابل تغییر نیست و با فرار کردن از موقعیت ها هیچی درست نمیشه اما اونقدراعصابم ضعیف شده که همه برنامه های روحی و روانیم رو بهم ریخته . حالا از امروز دوباره می خوام هر طور شده نماز صبحهامو مرتب بخونم .
بعداً نوشت :
تا امروز (چهار روز گذشته ) همه نماز صبحهامو خوندم! خدایا شکرت ، دیروز صادق اومد پیشمون . میگه مامان اونقدر سینه زدم ( توی مراسم عاشورا ) درحد خودکشی ! نیم وجبی من! دیروز سید بردش آرایشگاه دو ساعت تو نوبت بودن . مسئولیت آرایشگاه بردن صادق رسماً افتاده گردنش. آخه خودم با اصرار از باباش خواستم هر بار موهاش بلند میشه نزنه از ته کچل نکنه بچه رو ...
بعدش رفتیم کتابخونه پونزده تا کتاب برای هر سه تاییمون گرفتیم و رفتیم بازار برای صادق یه کاپشن جدید خریدیم چون کاپشن قبلیش کوتاه و کوچیک شده بود و اونم که اصلا به فکر لباس بچه نیست . شب که رسیدیم خونه سه تایی افتادیم به جون کتابا ... نتیجش اینکه از شدت چشم درد تا ساعت دو غلت می زدم تو رختخواب بعد بیدار شدم و یه دونه ژلوفن خوردم تا بتونم بخوابم .
همیشه وقتی دوساعت یا بیشتر کتاب می خونم چشمام بشدت می سوزه و سردرد شدید و سرگیجه میگیرم ،مسئله اینه که نمیشه کتاب نخوند. نگران چشمامم. دوسال پیش لیزیک کردم که چندان موفقیت آمیزنبود .اصولاً چشمهای حساسی دارم بخصوص حالا که عمده کارم با کامپیوتر و کتابه واقعا اذیت می شم .
الان ساعت 8 شب شنبه است یه ساعت پیش اومد دنبال صادق و بردش ! دم در شیشه ماشین رو آورد پایین و با خوشرویی (!) داد زد چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟( آخه چندبار زنگ زده بود نشنیده بودم ) گفتم سایلنت بود بعد برام دست تکون داد (!) صادق طفلکم همچین خوشحال بود ...
یادم اومد که سید می گفت که تو راه آرایشگاه صادق بهش گفته که بابام گفته به شما نگم بابایی . آخه من چیکار کنم ؟
ظاهراً یه بار به مرضیه ( نامادریش ) بجای مامان گفته مرضیه . بعد باباش دعواش کرده که چرا میگی مرضیه ؟! پس به اونم نباید بگی بابایی ! کلی دلم گرفت برای اینکه چرا ذره ای به فکر آرامش بچه نیست؟ و سر همچین موضوع بی اهمیتی ذهن بچه رو حساس می کنه ! خودم متوجه بودم از دیروز که اومده بود هی موقع صدا زدن سید زبونشو پس می کشید و می رفت جلو روشو مستقیم خطابش میکرد ببین بچه رو چقدر تحت فشار گذاشته که به سید نگه بابایی
می خواستم براش در این مورد پیامی بنویسم بعد دیدم واقعاً ارزشی نداره . می دونم چه جوابی میده باز ! سید می گه به صادق گفتم : بابا جان تو زرنگ باش اونجا که میری اگر می خوای از من حرفی بزنی بگوعمو سید ! به اونم بگو مامانی که آقاجونت دیگه دعوا نکنه . بچه گفته من که همیشه همینو میگم از دهنش در رفته یه بار بهش گفته مرضیه ! کل دیروز دلم گرفته بود سر همین موضوع ...
گاهی به اون بشر امیدوار میشم که شاید داره با بچه درست رفتار میکنه بعد یهویی یه چیزی می شنوم که داغونم می کنه. بچه رو می بینم که اگر من نبرمش حمام موهاش چرب و چیلی و پوستش سیاه و لباساش کبره بسته و چرک از تو اون مدرسه لعنتی میاد اینجا اگر من براش لباس نخرم با سر و وضع غیر قابل توصیف می برنش بیرون اگر من حواسم به خورد و خوراکش نباشه بچم حسرت همه چی رو به دل می گیره . خیلی صبوری می کنم . خیلی سخته . تفاوت وحشتناک فرهنگی ما یه رنج دائمی برای من درست کرده . برای همون چیزا که ازش جداشدم الان به خاطر همون چیزا دارم رنج می بینم تو تربیت بچم .
سلام .نمی دونی با چه اشتهایی رمز و وارد کردم خیلی خیط شدم هش میگه رمز نادرست است:
شرمنده برات نوشتم
ممنونم ترمه جان که به من اعتماد می کنی. ایمیلم رو برات گذاشتم.
عزیزم تو خودت خوب می دونی که هر کاری با تلاش ممکن میشه. تو هم که اینقدر پر تلاش و مصمم هستی و خدا رو شکر همسری هم داری که حمایتت می کنه حتمن به هدفت خواهی رسید ترمه جان. درست میگی امتحان جامع شیرین بود. البته درس خوندن براش واقعن سخت بود و معنی دود چراغ خوردن رو فهمیدم. فکر می کنم تنها امتحانی که از این سخت تر بود کنکور دانشگاه بود. ولی حالا که گذشته همونطور که گفتی خاطره ش شیرینه. به امید خدا تو هم به زودی تجربه خواهی کرد خانوم دکتر.
انشااااالله.یعنی میشه
تبریک میگم که شیرین بوده برات . خداروشکر .
برات ایمیل فرستادم
Agar salah bedonid be man ham ramz bedid khoshhal misham
برات ایمیل فرستادم
ترمه جان اینقدر برای امتحان جامع ذوق کردی که مجبورم دعا کنم که به امید خدا به زودی بهش مبتلا بشی عزیزم.
اصلا من میمیرم برای امتحان جامع ! توچه سعادتی داری که دانشجوی دکتری هستی .... واقعاً می دونی چند نفر حسرت جایگاه تورو می خورن ؟!
راستی ایمیلت چی بود ؟ برات رمز این پست رو بفرستم گلی جان .
ترمه جان با همه سختیش این چند سال گذشت و به زودی پسرگلت به سنی میرسه که خودش مستق میشه تو انتخاب همه چیز.همینکه شما سعی میکنی بهترین لحظات را براش درست کنی وقتی پیش شماس خیلی خوبه...اگر میشه مثل همین کوتاه کردن مو در مورد لباس و حمام و... هم با زبون خوش ازشون بخواه دقت بیشتری بکنن.
به امید روزای خوب
ممنون پریسا جان .
زبون خوش براش فرقی نداره عزیزم ....
اون قضیه کوتاه کردن موهاش رو پیر شدم تا قبول کرد ... واقعا هیچ زبونی براش تاثیر نداره تا خودش نخواد .... مگه دیوانم با زبون بد باهاش صحبت کنم اصلا جواب نمیده اونوقت ....
ولی زبون خوش هم روی اون قلدر خودخواه بی تاثیره .... مگر بعد از گذشت زمانهای درااااااازززز ....
سلام: درودبرشماخانوم بزرگوارکه این همه دغدغه ی بزرگ شدن بچه ات روداری ، دغدغه تاثیرات منفی ودو فرهنگی بودن، دغدغه ی لباس وحمام ونظافت وعادات خوب مثل کتابخوانی ورعایت ادب وتربیت اوراداری.
مطمئن باش بهشت زیر پای چنین مادرانی است، نه مادرانی که مثل گاو وگوسفند زایمان میکنند وبعدازچندسال آنها راوبال جامعه می سازند ، بهشت رابه بهاءدهند نه به بهانه.
خیلی ممنون . نظر لطف شماست . امیدوارم لایق اسم مادر باشم.
سلام ترمه جان. ببخش که من غیبت دارم. امتحان جامع داشتم و یک ماه از خواب و خوراک و زندگی افتادم.
ترمه جان یکم همه چیز رو ساده تر بگیر عزیزم. اینقدر سر هر چیزی ذهنت رو مشغول نکن.
من چند سال مثل خودت تمام حاشیه های هر موضوعی که پیش میومد رو بررسی می کردم و فکر می کردم و حرص میخوردم. آدمها دو روزی حرفی می زدن و بعد هم میرفتن و یادشون می رفت که چی بود و چی شد. ولی اون سالهای نگرانی دایم، برای من یک جسم بیمار به جا گذاشت. بعد از اون یاد گرفتم که از خیلی مسایل باید سطحی عبور کرد و ندیده و نشنیده انگاشت.
راستی حالا عاشورا نشد هم یک روز دیگه اون رسم قشنگ نقاشی رو اجرا کنید. چه فرقی داره چه روزی باشه. تو به نیت عصر عاشورا باش. دل پسرک عزیز ما هم شاد میشه اینطوری.
وای امتحان جامع ! افرین به تو .امیدوارم موفق باشی .
نقاشی دسته جمعی رو انشالله این هفته می کشیم .