نیمه شب اس ام اس داد یادته پاسال این شبها باهم دعوا میکردیم سراینکه چه روزی بریم دادگاه ... و بقیشم طبق معمول انداختن تقصیرا به گردن من و اینکه نمیدانی چقدر دلم برایت تنگ می شود وبدون تو معنی زندگی را نمیفهمم و با این زنم انگار دارم خانه روی آب میسازم ولی تو سنگدل اصلا یاد من نمیکنی ومعلوم میشه تو این ده سال هم دوستم نداشتی و از این حرفهای بی معنی ...... یادم افتاد که پارسال یکی از شبهای ماه رمضان که من خونه رو ازش جدا کرده بودم ولی طلاق نگرفته بودیم هنوز ٬ اومد خونه و شروع کرد بهانه گیری و لب تاپم رو که دم دستش بود آنچنان زد به زمین که خرد و خاکشیر شد ... بچه رو فرستاده بود شهرستان خونه باباش ... یهو فهمیدم که اوضاعش خراب و داغونه وقتی رفت تو اتاق چادرم رو ورداشتم و از خونه پریدم بیرون از ترس جونم ... که موفق نشدم و فهمیدو با اون پنجه های قوی اش منو از توی راه پله کشوند توخونه .از شدت ترس دست و پام بی حس و نافرمان شده بود ... خودمو به نرده های در چسبوندم و درحالتیکه نفسم از ترس بالا نمی اومد بزور گفتم کمک ... دوتا از همسایه ها از سر وصدای کشمکش ما اومدن بیرون و گفتن که چی شده ... بهشون گفت که زنم هست و به شما مربوط نیست .اونا هم رفتن تو خونه شون ومن موندم و یک جلاد ... یک وحشی ... یک کسی که خون جلوی چشمهاشو گرفته بود ... اونشب رو هرگز یادم نمیره ... آخرین کتکی بود که توی اون زندگی سیاه خوردم و یکی از بدترینهاش ... تنها خوبی اش این بود که لباس مسجد تنش بود و شلوارش کمربند نداشت وگرنه در اینجور مواقع بسرعت دست و پاهامو با روسری ام می بست و کمربندش رو دور دستش گره میزد و شروع میکرد به وحشیانه زدن ...هرگز یادم نمیره وقتی دستش رو می دیدم که بالا میره فکر میکردم الان یا چشمم کور میشه یا خواهم مرد ... اما بعد که نفسم رو به سختی بیرون می فرستادم ضربه بعدی به جای بدتری ... شاید برای کسی متصور نباشه ...برای کسی که کتک نخورده باشه متصور نیست که بدترین ضربات چی ان که آدم رو از پا میندازه ... بدترین ضربات توی قفسه سینه و پشت ران پا... توی اون حالت که چشمهام جایی رو نمی دید کاغذی آورد و خودکاری که بنویس من به میل و اراده خودم از کارم استعفا می دهم و از دانشگاهم انصراف میدهم ... و من می نوشتم از ترس جان ... نشانه میگرفت از دومتری و وناگهان جلو می آمد و با تمام وجود به پهلویم لگدی میزد بعدش یک دور اتاق رو میچرخید تا نفس بگیره و با دیدن کوچکترین علامت حیات در من دوباره با تمام وجود ضربه ای دیگر ... من نای کشیدن نفس نداشتم چه برسه به اینکه فریاد بزنم ... صدایم خشکیده بود فقط به فکر این بودم که نفسم قطع نشه وبرای همین با تمام وجود دنبال رهایی نفس بودم که بالا نمی اومد.... اونقدر با ضربات لگد و مشت باتمام قوای مردانه اش به تن و بدن و صورتم زد که از زیر چشمم تا زیر چونه ام سیاه سیاه شد .درست یک سال پیش ...