دیروز توی اون طوفان گرد وخاک رفته بودم دنبال بچه ام ... خودش خونه نبود .دستور صادر کرد که زنم بچه رو میاره... بهش گفتم بگو زنت دم در بایسته و من سرکوچه بعد بچه را بفرسته پیش من ... و این شد که من ایستادم سرکوچه ...خیلی دور بود ... با لباسهای خاک گرفته ام نیم ساعت به در چشم دوختم تا خانوم بچه ام را حاضر کنه وبیاد دم در .... بغض داشتم.. بچه ام داشت می اومد اون زنه هم ایستاده بود.... پسرکم توی اون طوفان شدید هی بر می گشت پشت سرش رو نگاه میکرد . انگار منو نمیدید . براش دست تکون دادم که اشکام جاری شد... بعد با گرد وخاک رو صورتم گل میشد و روی چادر سیاهم میریخت ... صدام بلند شده بود که بچم با قدمهای آروم آروم درحالیکه کیف مدرسه اش رو می کشید به من رسید ...بغلش کردم نمیدونم چند دقیقه ...اما دلم میخواست این بغل کردن به اندازه تاریخ طول بکشه وتموم نشه . اون زن هم که ادعای مادریش میشه.. هنوز ایستاده بود و نگاه میکرد نمی دونستم چی بگم ... من مادرم یا اون ؟ کدوممون بیشتر دلمون میخواد مادر این فرشته باشه ؟
گفتم مامان رو فراموش کردی؟ من دلم برات تنگ میشه . گفت :آره ... بعد گفت :کدوم مامان ؟ بی طاقت گفتم من مامانتم ... اون زن باباته . بچم خجالت کشید و یواش گفت منم دلم برات تنگ شده بود ...دیگه طاقت نداشتم ..حوصله صبوری و متانت نداشتم ... توی کوچه بلند بلند اشک ریختم و زار زدم طفلکم کنارم می اومد وسرش پایین بود. تا خونه اشک ریختم ...دلم نمیخواست چشمم به بچم بیافته که توی اون معصومیت سرش رو گذاشته جلوی داشبورد و خودش رو به خواب زده ... بخاطر اینکه فکر میکرد منو ناراحت کرده ... بچمو میشناسم ... ناراحت از اینکه جلوش گریه کردم .خودمو سرزنش میکردم... هر وقت که مدت طولانی میشه که اون نامسلمون نمیذاره بچمو ببینم اینجوری میشه ...
اومدم خونه بغلش کردم و سیر بوسیدمش .سرحال شد... نخوابید .نهار خورد و رفتیم بیرون ... یه جوجه یک روزه صورتی براش خریدم ... اونقدر خوشحال بود و ذوق داشت که خدا میدونه ... گفت مامان چشماتو ببند . بعددستمو محکم گرفت و بوسید . جوجه شو بغل میکرد و با صدای نازک کوچولوش میگفت : عزیییزم ... جاااااااانم .جوجشو ساکت میکرد تو بغلش ... هی مدام جلوی بخاری میذاشتش تا گرم بشه ... میذاشتش تو یغلش .از شامش بهش داد بخوره ... باهاش بازی کرد ... اونقدر با روحیه و شاد بودکه من لبریز از لذت و شادی ...و همزمان دچار یک غم و اندوه بی حد از معصومیت بچه فرشته ام شدم ...
حال عجیبی بود .نمیدونم من ظرفیت و جنبه این رنج و غمها رو داشتم که خدا بهم داد یا نداشتم که اینجور دارم زجر میکشم ؟ کدومش؟
صبح زودتر از من بیدار شد و گفت :بعد از مهد کودک کی میاد دنبالم ؟ گفتم بابات ... گفت : پس جوجه ام چی میشه ؟ گفتم ... دوست داری برات بیارمش خونه بابات تا باهاش بازی کنی .گفت نه .مواظبش باش تا من برگردم... جوجه رو گذاشتیم توجعبه و بردمش مهد ... از بعدالظهر که برگشتم خونه ... جوجهه خونه رو گذاشته رو سرش .بغلش میکنم .گرمش میکنم .. آروم نمیشه دلم شدیداً گرفته ازاینکه الان پسرکم اونجا در اوج بی توجهی وبی محبتی زن بابا دلتنگ جوجه اش و من اینجا تنها...
باید جوجه اش رو براش ببرم .