به رنگ سادگی

به رنگ سادگی

عشق الهی همه چیز را هماهنگ می کند و سرو سامان می بخشد
به رنگ سادگی

به رنگ سادگی

عشق الهی همه چیز را هماهنگ می کند و سرو سامان می بخشد


 شش سال  پیش در یه همچین روزی ساعت نه صبح توی اتاق عمل بودم... ساعت نه ونیم عزیز ترین موجود دنیا ، پسر عزیزم در آغوش من بود.... به این فکر میکنم که آیا اونروز میدونستم ، که شش سال بعد کسانی پیداشوند که بگویند دیگر لازم نیست مادر باشی؟ وقت تمام شد... جایت را بده به نفر بعد ؟ دیگه لازم نیست مادری کنی برای آن نازنینی که نه ماه حملش کردی و دو سال با بدن نحیفت شیرش دادی و غذا خوردن و راه رفتن رو بهش یاد دادی؟با خنده اش خندیدی و با گریه اش اشک ریختی ... ؟ حتی وقتی حاملش بودی زیر مشت ولگدهای اون مردنما گریه میکردی و ا زخدامیخواستی بچه ات  سالم بماند ..... حالا به راحتی آب خوردنی اونو ازتو بگیرند وتو حتی حق نداشته باشی دم بزنی... چون اونقدر ساده بودی که حتی فکرشم نمیکردی کسی اینقدر سنگدل که حاضر باشد عامل این ظلم بشود، آفریده شده باشد . آنقدر مادری خود رو مسلم وبدیهی میدانستی که باورت نشود روزی تو رو طرد میکنند ومیگویند بچه مال پدره .مادر کیلویی چند؟تو دیگر نقش وجایگاهی در تربیت و رشد و بالیدن جگر گوشه ات نداری... دیگر دیدن  بزرگ شدن بچه ات ، دیدن مدرسه رفتن پاره تنت که برایش هزار آرزو داشته ای ، دیدن قدوبالایش  ... هیچکدام سهم تو نیست .... سهم تو نیست .... سهم کسی است به اسم زن بابا ...   کسی که بچه ات رانمیخواهد ... میگویند فراموش کن... میگویند فکرکن اصلا بچه ای نداشتی ... نمیشود آخر...خدایا مگر میشود؟؟؟؟ خدایا آیاکسی تاحالا بچه اش رو فراموش کرده ؟ با بلندترین فریاد میگویم بخدایی خدا قسم نمی شود... نمیشود .. مطمئنم نمیشود ... مطمئنم... ای ترمه ساده  دل ...نمیدانستی دنیا ، دنیای ظلم و  بیداد و بی عدالتی است .نمیدانستی ضعیف بودن یعنی چی ؟ دستت به جایی بند نبودن یعنی چه ؟ نمیدانستی مورد بی عدالتی قرارگرفتن چه طعمی دارد ؟نمیدانستی قانون مردسالار یعنی چه ؟ میگفتند ... اما میخندیدی ومیگفتی مرد من مرده و هرگز به پای اون مردهای ظالمی که شما میگید نمیرسه ... چقدر ساده وکودکانه میاندیشیدی ترمه ...ترمه ساده دل وزودباور... چه زود به همه آدمها اعتماد میکنی ؟ چه زود فکر میکنی همه مثل تو فکرمیکنند .. چه راحت ومعصومانه فکر میکنی که چون بچه ای رو بدنیا آورده ای و شش سال بزرگش کرد ه ای .پس برا ی همیشه صاحب بچه ات هستی .. نه اون بچه مال تو نیست ... بچه  جزو اموال پدرش هست.. تو فقط وسیله ای هستی برای بدنیاآوردن وپرورش دادنش .. تو تنها کلفتی بوده ای که این جزو وظیفه ات بوده است. دهانت رو ببند وخفه شو که تو یک زنی ... یک زن ..نفرین برتو ای زن که از ازل تا ابد برای تو محرومیت و نقص و ناحقی نوشته اند .  دلم آتش میگیرد وقتی به این فکر میکنم که امروز تولد پسر نازنینم است .و من نیستم تا مثل پارسال برم بازار و با شور و عشق کلی هدیه و شمع و کیک بخرم و همشونو تنهایی کادو پیچ کنم تا پسرکم خوشحال بشه و به آرزوی همیشگیش که جشن تولده برسه .. دلم خونه ازاینکه عشق مادری به این راحتی لگد مال میشه .به این راحتی قابل جایگزین شدن هست . نمیدانم آن مادرشوهر فتنه جو ..آن خواهرشوهران موذی ام که الان خوشحالند ، مادر نیستند ؟... چرا خب هستند ... ولی مگر ما آدمها چقدر ظرفیت سنگدلی و کینه را داریم ؟.. کاش اصول انسانیت را فراموش نمیکردیم .اونوقت اونچه برای خودمون نمی پسندیم رو برای دیگران  هم نخواهیم خواست.. امان از ظلم به کسی که بجز خدا کسی رو نداره . میدانم که میداند چه میکشم ازدوری نازنینم ... اما اونقدرمغرور وخودخواه هست که فقط برای توجیه خودش در افکاراطرافیان که نگویند پدر بیفکر وهوسرانی بود ، سعی دارد بچه را به زنش تحمیل کند وخاطره  من رو از حافظه کودکم پاک کند.کاش میفهمید که تا ابد نمیبخشمش .پسر عزیزم . بی مادر چه میکنی ؟ بخدا سپردمت ، تولدت مبارک ...  



نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.