بچه بودم شیطون بودم .از دیوار راست میرفتم بالا . شب وروز خواب نداشتم و مدام تو کوچه ها با دخترها وچند تااز پسرها درحال گشتزنی .
هر روز داستانی وسرگرمی جدیدی بود . گاهی با دخترها میرفتیم تو کوچه باغها و از زردآلوهای باغمان میچیدیم و بعد مینشستیم لبه جوی پر ازعلف و پاهامونو میذاشتیم تو آب و با لذت زرد آلو میخوردیم و کیف میکردیم .
خواهرکوچیکی داشتم که نمیدونم بنابر چه دلایلی برای همه خیلی عزیز بود . شاید بخاطر اینکه خیلی ناز و تو دل برو بود . منم همیشه موهایش رو میکشیدم یا اذیتش میکردم.
۴ سال ازش بزرگتر بودم اونهم فقط بلد بود جیغ بزند . برعکس من که اصلا خلق وخوی جیغ زدن نداشتم .خواهرکوچکم استاد جیغ زدن بود .
و بمحض اینکه ذره ای به سمتش میرفتم جیغ میزد و اونوقت مادر اگر دستش به من میرسید توسری به من میزد یا نیشگونم میگرفت یا بابا رو میگفت ببین این ترمه شر وشیطان باز ناخونک زد به اون .
یکبار که بابا خیلی عصبانی بود وبالای داربست داشت بنایی میکرد خانه قدیمیان را .خواهر کوچیکه هم پایین برای بابا پرحرفی و شیرین زبانی میکرد .منهم حرصم گرفت و موهایش را کشیدم .
خداییش خیلی شیطان بودم .خیلی . اونم جیغ زد وبابام که از خستگی و از ذل آفتاب ایستادن و شیطانی من بی طاقت بود پرید پایین و منهم دبدو به در حیاط و بدون دمپایی سربه کوچه گذاشتم .
بابا فقط اراده کرده بود از داربست بیاد پایین ولی من تا اون سر ده دویدم سرم لخت بود و پابرهنه بودم .آفتاب داغ بود وزمین داغتر .
همونطور روی پله در حیاط همسایه ای نشستم و دقیقه ای نشد که به چیز دیگری سرگرم شدم . بعد دیدم مادر خسته ونالان دنبالم میآید .
منم راه افتادم دنبالش به خانه .بابا یادش رفته بود .اصلا عصبانی نبود .یادش بخیر دعواهای بچگی وترسیدنهای بچگی همه اینطور بی ریا بود و بی کینه و از روی نفرت نبود .از روی عقده نبود .یادش بخیر ! گذشت ...