به رنگ سادگی

عشق الهی همه چیز را هماهنگ می کند و سرو سامان می بخشد

به رنگ سادگی

عشق الهی همه چیز را هماهنگ می کند و سرو سامان می بخشد

 

اندکی که هوا روبه گرمی میرفت وگندمها طلایی میشد ومیغلتید ، فصل ،فصل درو بود .  دروی سخت وپایان ناپذیر .

آن سالها قنات روستا  آب زیادی داشت وکشاورزان تا جایی که دلشان میخواست توی بیابان هم گندم میکاشتند .

بهش میگفتن گندم دیم .زمینهایی که بصورت مرتب آب میخوردند . گندمهای غلتیده و زرد و پردانه اش گاهی اندازه قد من هم میرسید اطرافش تاچشم کارمیکرد بیابان بود و آفتاب سوزان تابستان .

 پدر بعداز نماز صبح توی تاریکی هوا همراه  الاغ و داس و خورجینش میرفت سر زمین .بعد ما دخترها ومادر همراه بساط صبحانه بهش ملحق میشدیم .

مردم ده با جمع مردان خانوادشون بسیج میشدن و کل گندمهاشون رو در مدت کوتاهی درو میکردن و میبردن به خرمن ودخترها فقط مسول غذا و چای بودند اما توی خانواده ما ، دخترها میردرو هم بودند و مسول چای و غذا هم ! چقدر سخت بود در یک خانواده  کشاورز روستایی پسر نداشتن!

چقدر ما موجب تمسخر مردم بودیم که چادر به کمر درو میکردیم و یا همراه بابا به آبیاری میرفتیم وکارهای مردانه رو انجام میدادیم بخاطر همه اینهاست که از مردمان روستایم دل خوشی نداشتم .

پدر هیچوقت زبان به شکایت باز نمیکرد . آدم بی نهایت ساکتی بود و کم حرف .اما وقتی مادخترها رو میدید که با داسهای سنگین پا به پاش درو میکنیم . شروع میکرد داستانهای شاهنامه رو با آب وتاب برایمان تعریف کردن .

 و یا داستهای حسین کرد شبستری و یا کلی افسانه های قدیمی دیگر که من جز از زبان بابا هنگام دروکردن زیرآفتاب داغ کویر جای دیگر نشنیدم و چه لذتی که میبردم .بابا راوی بی نظیری بود

صدای خوبی داشت و گاهی برای ما آواز میخواند .آوازهای خیلی قدیمی که از مادرش به یادگار داشت . کوچکترکه بودم درو کردن برام یک تفریح بود چون هروقت خسته میشدم داس رو برزمین میگذاشتم و روی خاکها مینشستم وبا مور و ملخ ها بازی میکردم و همزمان به داستان باباهم گوش میدادم .

و یا سرگرم لانه گنجشک کوچکی میشدم که تویش چند تا تخم کوچک بود و لابلای گندم ها پیدا کرده بودم یا گندمها را دسته میکردم ویک جا میگذاشتم .

اما بزرگترکه شدم ازاینکه بنشینم و ببینم بابا دارد بی وقفه درو میکند خجالت میکشیدم .گاهی اونقدر دست و کمرم خسته میشد که نمیتوانستم بلند شوم و کمرراست کنم ولی حاضر به استراحت نبودم

آن سالها گندم بسیار زیادی داشتیم . حدود دوماه فقط درو میکردیم .صبح و عصر بدون ساعتی استراحت .

وقت نهار که میشد پدر کلبه کوچکی درست میکرد از خارهای خشک بیابان ٬تا سایبانی باشد بر سفره محقرمان . بعد روی خارها آب می ریخت تا نسیم گرم ، خنک شود و بتوانیم آن نان و کاچی (غذای محلی مان ) را در خنکای سایه بخوریم .

مادر توی ظل آفتاب ٬ آتش درست میکرد و چای می ساخت . و ما یکی یکی دست ازکار میکشیدیم و وارد خارخانه میشدیم و از هوای خنکش لذت میبردیم .

 تازه آنوقت بود که آبله های ترکیده دست و زخم ساقه های خشک گندم بر دستهایمان رامیدیدیم  و درد استخوان سوزش رو تازه حس میکردیم .

روزهای بعد برای اینکه زخم دیروز طاقت کار امروز رو پیدا کنه ، به هرکدام از انگشتها پارچه ای  می بستیم و داس رو بدست میگرفتیم  و درو میکردیم . شب وقتی پارچه ها رو باز میکردیم انگشتهامون راست نمیشد

خداروشکر که حدود ده سال بیشتره که خشکسالی شد و پدرم و دیگر کشاورزان سنتی منطقه ما، دست از گندم کاشتن برداشتند و این رنج مضاعف از دوششان برداشته شد.

بعد از درو تازه کار به خرمنکوبی و پاک کردن گندم از کاه میرسید که روز و شب با دستهای ما انجام میشد . آه که چه سالهای سختی بودند .

 الان باورم نمیشه که جان آنهمه کارکردن رو داشتم . الان توی زندگی شهری ام٬ به رفاه وراحتی رسیده ام ولی دلم برای بابا و مادر سختی کشم میسوزه که هرگز توی زندگیشون طعم راحتی و رفاه رو نچشیدند . برای اینکه اگر گندم نمیکاشتن تمام سال رو گرسنه میموندیم .




نظرات 0 + ارسال نظر
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.